محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5408
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : گفتمش : « به خدا ترا باور مىدارم ، اما اگر عبد الله بن مالك و يحيى بن - معاذ ( و كسانى از سرداران عمده كه نام برديم ) به كار تو قيام كنند براى تو سودمندتر از آن است كه من باشم كه به سالارى شهرهاند و به كار نبرد نيرومند . هر كه بدين كار قيام كند من خدمتگزار ويم تا به دلخواه خويش برسى آنگاه دربارهء من بينديشى . » گويد : آنها را در منزلهاشان بديدم و بيعتى را كه به گردن داشتند و وفا بدان لازم مىنمود به يادشان آوردم . گويد : گفتى مردارى را بر طبقى به نزد آنها برده بودم يكيشان گفت : « اين روا نيست برون شو . » يكى ديگر گفت : « كى مىتواند ميان امير مؤمنان و برادرش دخالت كند ! » پس برفتم و خبر را به دو گفتم كه گفت : « به اين كار بپرداز . » گويد : گفتم : « قرآن خواندهام و احاديث شنيدهام و فقه دين آموختهام . راى درست اين است كه از پى فقيهانى كه اينجا هستند بفرستى و دعوتشان كنى كه به حق عمل كنند و سنت را زنده بدارند تو نيز بر نمد نشينى و مظالم را مسترد كنى . » گويد : چنين كرديم و فقيهان را برانگيختيم و سرداران و ملوك و ابناى ملوك را حرمت كرديم ، به تميمى مىگفتيم : « ترا به جاى موسى بن كعب مىنشانيم » ، به ربيعى مىگفتيم : « ترا به جاى ابى داود خالد بن ابراهيم مىنشانيم » ، به يمانى مىگفتيم : « ترا به جاى قحطبه و مالك بن هيثم مىنشانيم . » هر قبيله را به نقيبان و سران آن مىخوانديم ، سران را نيز جلب كرديم و به آنها چنين گفتيم . يك چهارم خراج را از خراسان برداشتيم و اين به نزد آنها تأثيرى نكو يافت و از آن خرسند شدند و گفتند : « پسر خواهر ماست و پسر عموى پيمبر صلى الله عليه و سلم . » على بن اسحاق گويد : وقتى خلافت به محمد رسيد و كسان در بغداد آرام شدند ، صبحگاه روز شنبه يك روز پس از بيعت خويش ، بگفت تا در شهر در